درمیان­بُر مرگ

سوسن احمدگلی

 

جایی برای گام­های تند جوانی نیست

این جا

میان  شادمانی پژمرده در پشت نگاه تنگ پنجره­ها

این آفتاب طوسی مغموم

با زبان استعاره­ی ابرهای خنثی

لبخندی خشکیده برگوشه­ی لب

اشکی باز کرده راه

بر روی جرم سنگین ماسیده بر صورت شب

آواره لحظه­های زندگی در میان­بُر مرگ

این خستگی

ازسیاهی بی­انتها

از پله­های ناامید تنها به سوی بام

این رگ­های خونی تهی

و آسمانی که مرا همیشه از خود بیزار می­کند

 

 

www.perslit.com